به نام خدای شهیدان
تند و تند چشم ها پر از اشک می شد .ان موقع چقدر دلم می خواست سر م را به زیر پاهایت بگذارم و مثل بغضی شکفته تمام دل تنگی هایم تمامی خستگی هایم را وا کنم اما نشد ؛ ترسیدم بهانه ای باشم برای دیگران تا سنگینی این تصویر برایشان زجر اور باشد و طاقت نیاورند .ترسیدم از پینه های دستانت که روزی به من اشاره کنی و بگویی ان الله مع الصابرین
کاش آب می شدم از نگاه های فرزندانت ؛ کاش می سوختم از قدمهای رفیقانت ؛ کاش می شکستم از طاقت و صبر همسرت .........!کاش تکه تکه می شدم از اینهمه مظلومیت
تا مغز استخوان سوختم و شکستم و سر به دیوار کوبیدم ؛وقتی صدای دخترت را می شنیدم که وقت شهادت تو می گفت : بابا بیدار شو؛ بابا جان من بیدار شو ..بابا ...، بابا تو رو خدا فقط یک بار چشمات رو باز کن و منو نگاه کن فقط یک بار ...بابا تو قول دادی بدون خداحافظی نری ..بابا ببین اینا به من میگن یتیم شدم ....بابا بیا تو روخدا یه بار چشماتو باز کن ..بابا ببین وضع و حال منو ...بابا رفتم کپسول اکسیژن روپُرش کردم ...بابا بیا چشماتو واکن تا این ماسک رو بزارم رو صوتت تا یکم راحت نفس بکشی ...بابا میخوای پاهات رو ماساژ بدم.....بابا بیا موهات رو شونه کنم ....بابا وقت اذونه سجاده ت رو پهن کردم نمی خوای نمازاول وقت بخونی ...بابا دستات رو بزار رو سرم بزار اینا ببینن من بابا دارم ....بابا .....تمام درد ودیوار بیمارستان از صدای بابا بابا گفتن ضجه میز دند ....
فقط در این میان تنها چیزی که به ذهنم رسید؛
نام نامی رقیه (س) سه ساله حسین (ع) بود که ارزویش دیدار پدر بود
و فریاد می زد :
بابا سیه پوش توام ،پس کی میآیی؟مشتاق آغوش تو ام پس کی میآیی؟
آری انقدر فریاد و ناله زد که سرانجام به سوی پدر شتافت.
رضای من ! استاد من ،به دیار رضای مطهر غریب میان خاک های پاک همانجا که وصیت کرده بود رحل سفر برگزیدو رفت .
*توضیحات: شاید نوشتم شاید ننوشتم شاید اومدم شاید نیومدم دلم شهید شد دلی ندارم ....برای دل از دست رفته ام دعا کنید *
یا ارحم الراحمین